سبد
سبد
یکشنبه بود . طبق معمول هر هفته ، رزی ، خانم نسبتا مسن محله داشت از کلیسا برمیگشت ، در همین اثنا نوه دختریش از راه رسید و با کنایه بهش گفت : " مامان بزرگ ، تو مراسم امروز ، پدر روحانی براتون چی موعظه کرد ؟ "
خانم پیر مدتی فکر کرد و سرش رو تکون داد و گفت : " عزیز ، اصلا یک کلمه اش رو هم نمیتونم به یاد بیارم "
نوه پوزخند ی زد و بهش گفت : " تو که چیزی یادت نمیاد ، واسه چی هر هفته همش میری کلیسا ؟ "
مادر بزرگ تبسمی بر لبانش نقش بست . خم شد سبد نخ و کامواش رو خالی کرد و داد دست نوه و گفت : " جون دلم اگه ممکنه بری اینو از حوض پر آب کنی و برام بیاری "
نوه با تعجب پرسید : " تو این سبد ؟ غیر ممکنه ، با این همه شکاف و درز داخل سبد ! "
رزی در حالی که تبسم بر لبانش بود اصرا ر کرد : " لطفا عزیزم "
دختره غرولند کنان و در حالی که مادربزرگش رو تمسخر میکرد ، سبد رو برداشت و رفت ، اما چند لحظه بعد ، برگشت و با لحن پیروزمندانه ای گفت : " من میدونستم که امکان پذیر نیست ، ببین حتی یه قطره آب هم ته سبد نمونده ! "
مادر بزرگ سبد رو از دست نوه اش گرفت و با دقت زیادی وارسیش کرد گفت : " آره ، راست میگی اصلا آبی توش نیست ، اما بنظر میرسه سبده تمیزتر شده ، یه نیگاه بنداز "
* * *
در پناه خدا
علی امینی