عشق فراموش شده

اون شب وقتي به خونه رسيدم ديدم همسرم مشغول آماده کردن شام است، دستشو گرفتم و گفتم: بايد راجع به يک موضوعي باهات صحبت کنم. اون هم آروم نشست و منتظر شنيدن حرف‌هاي من شد. دوباره سايه رنجش و غم رو توي چشماش ديدم. اصلا نمي‌دونستم چه طوري بايد بهش بگم، انگار دهنم باز نمي‌شد. هرطور بود بايد بهش مي‌گفتم و راجع به چيزي که ذهنم رو مشغول کرده بود، باهاش صحبت مي‌کردم. موضوع اصلي اين بود که من مي‌خواستم از اون جدا بشم.
بالاخره هرطور که بود موضوع رو پيش کشيدم، از من پرسيد چرا؟! اما وقتي از جواب دادن طفره رفتم خشمگين شد و در حالي که از اتاق غذاخوري خارج مي‌شد فرياد مي‌زد: تو مرد نيستي. اون شب ديگه هيچ صحبتي نکرديم و اون دايم گريه مي‌کرد و مثل باران اشک مي‌ريخت، مي‌دونستم که مي‌خواست بدونه که چه بلايي بر سر عشقمون اومده و چرا؟ اما به سختي مي‌تونستم جواب قانع کننده‌اي براش پيدا کنم، چرا که من دلباخته يک دختر جوان به اسم "دوي" شده بودم و ديگه نسبت به همسرم احساسي نداشتم. من و اون مدتها بود که با هم غريبه شده بوديم من فقط نسبت به اون احساس ترحم داشتم.
بالاخره با احساس گناه فراوان موافقت‌نامه طلاق رو گرفتم، خونه، 30درصد شرکت و ماشين رو به اون دادم. اما اون يک نگاه به برگه‌ها کرد و بعد همه رو پاره کرد. زني که بيش از 10 سال باهاش زندگي کرده بودم تبديل به يک غريبه شده بود و من واقعا متاسف بودم و مي‌دونستم که اون 10 سال از عمرش رو براي من تلف کرده و تمام انرژي و جواني‌اش رو صرف من و زندگي با من کرده، اما ديگه خيلي دير شده بود و من عاشق شده بودم. بالاخره اون با صداي بلند شروع به گريه کرد, چيزي که انتظارش رو داشتم. به نظر من اين گريه يک تخليه هيجاني بود. بلاخره مسئله طلاق کم کم داشت براش جا مي‌افتاد.
فرداي اون روز خيلي دير به خونه اومدم و ديدم که يک نامه روي ميز گذاشته! به اون توجهي نکردم و رفتم توي رختخواب و به خواب عميقي فرو رفتم. وقتي بيدار شدم ديدم اون نامه هنوز هم همون جاست،‌وقتي اون رو خوندم ديدم شرايط طلاق رو نوشته. اون هيچ چيز از من نمي‌خواست به جز اين که در اين مدت يک ماه که از طلاق ما باقي مونده بهش توجه کنم. اون درخواست کرده بودکه در اين مدت يک ماه تا جايي که ممکنه هر دومون به صورت عادي کنار هم زندگي کنيم،‌دليلش هم ساده و قابل قبول بود: پسرمون در ماه آينده امتحان مهمي داشت و همسرم نمي‌خواست که جدايي ما پسرمون رو دچار مشکل بکنه! اين مسئله براي من قابل قبول بود، اما اون يک درخواست ديگه هم داشت: از من خواسته بود که بياد بيارم که روز عروسي‌مون من اون رو روي دست‌هام گرفته بودم و به خانه آوردم و درخواست کرده بود که در يک ماه باقي مونده از زندگي مشترکمون هر روز صبح اون رو از اتاق خواب تا دم در به همون صورت روي دست‌هام بگيرمو راه ببرم.
خيلي درخواست عجيبي بود، با خودم فکر کردم حتما داره ديونه مي‌شه. اما براي اين که آخرين درخواستش رو رد نکرده باشم موافقت کردم. وقتي اين درخواست عجيب و غريب رو براي "دوي" تعريف کردم اون با صداي بلند خنديد و گفت: به هر حال بايد با مسئله طلاق روبرو مي‌شد، مهم نيست داره چه حقه‌اي به کار مي‌بره. مدت‌ها بود که من و همسرم هيچ تماسي با هم نداشتيم تا روزي که طبق شرايط طلاق که همسرم تعين کرده بود من اون رو بلند کردم و در ميان دست‌هام گرفتم.
هر دومون مثل آدم‌هاي دست و پاچلفتي رفتار مي‌کرديم و معذب بوديم. پسرمون پشت ما راه مي‌رفت و دست مي‌زد و مي‌گفت: بابا مامان رو تو بغل گرفته راه مي‌بره. جملات پسرم دردي رو در وجودم زنده مي‌کرد، از اتاق خواب تا اتاق نشيمن و از اون جا تا در ورودي حدود 10متر مسافت رو طي کرديم. اون چشمهاشو بست و به آرومي گفت: راجع به طلاق تا روز آخر به پسرمون هيچي نگو! نمي‌دونم يک دفعه چرا اين قدر دلم گرفت و احساس غم کردم. بالاخره دم در اون رو زمين گذاشتم..

رفت و سوار اتوبوس شد و به طرف محل کارش رفت، من هم تنها سوار ماشين شدم و به سمت شرکت حرکت کردم. روز دوم هر دومون کمي راحت‌تر شده بوديمع مي‌تونستم بوي عطرشو اسشمام کنم. عطري که مدتها بود از يادم رفته بود. با خودم فکر کردم من مدتهاست که به همسرم به حد کافي توجه نکرده بودم. انگار سالهاست که نديدمش، من از اون مراقبت نکرده بودم. متوجه شدم که اثار گذر زمان بر چهره‌اش نشسته، چندتا چروک کوچک گوشه چماش نشسته بود، لابه لاي موهاش چند تا تار خاکستري ظاهر شده بود! براي لحظه‌اي با خودم فکر کردم: خدايا من با او چه کار کردم؟! روز چهارم وقتي اون رو روي دست‌هام گرفتم حس نزديکي و صميميت رو دوباره احساس کردم. اين زن، زني بود که 10 سال از عمر و زندگي‌اش رو با من سهيم شده بود. روز پنجم و ششم احساس کردم، صيميت داره بيشتر وبيشتر مي‌شه، انگار دوباره اين حس زنده شده و دوباره داره شاخ و برگ مي‌گيره.
من راجع به اين موضوع به "دوي" هيچي نگفتم. هر روز که مي‌گذشت برام آسون‌تر و راحت‌تر مي‌شد که همسرم رو روي دست‌هام حمل کنم و راه ببرم‌ با خودم گفتم حتما عظله‌هام قوي‌تر شده. همسرم هر روز با دقت لباسش رو انتخاب مي‌کرد. يک روز در حالي که چند دست لباس رو در دست گرفته بود احساس کرد که هيچ کدوم مناسب و اندازه نيستند. با صداي آروم گفت: لباسهام همگي گشاد شدند. و من ناگهان متوجه شدم که اون توي اين مدت چه قدر لاغر و نحيف شده و به همين خاطر بود که من اون رو راحت حمل مي‌کردم، انگار وجودش داشت ذره ذره آب مي‌شد. گويي ضربه‌اي به من وارد شد، ضربه‌اي که تا عمق وجودم رو لرزوند. توي اين مدت کوتاه اون چقدر درد و رنج رو تحمل کرده بود، انگار جسم و قلبش ذره ذره آب مي‌شد. ناخوداگاه بلند شدم و سرش رو نوازش کردم. پسرم اين منظره که پدرش، مادرش رو در آغوش بگيره و راه ببره تبديل به يک جزئ شيرين زندگي‌اش شده بود. همسرم به پسرم اشاره کرد که بياد جلو و به نرمي و با تمام احساس اون رو در آغوش فشرد. من روم رو برگردوندم، ترسيدم نکنه که در روزهاي آخر تصميم رو عوض کنم. بعد اون رو در آغوش گرفتم و حرکت کردم. همون مسير هر روز، از اتاق خواب تا اتاق نشيمن و در ورودي. دستهاي اون دور گردن من حلقه شده بود و من به نرمي اون رو حمل مي‌کردم، درست مثل اولين روز ازدواج مون.
روز آخر وقتي اون رو در آغوش گرفتم به سختي مي‌تونستم قدم‌هاي آخر رو بردارم. انگار ته دلم يک چيزي مي‌گفت: اي کاش اين مسير هيچ وقت تموم نمي‌شد. پسرمون رفته بود مدرسه، من در حالي که همسرم در آغوشم بود با خودم گفتم: من در تمام اين سالها هيچ وقت به فقدان صميميت و نزديکي در زندگي‌مون توجه نکرده بودم. اون روز به سرعت به طرف محل کارم رانندگي کردم، وقتي رسيدم بدون اين که در ماشين رو قفل کنم ماشين رو رها کردم، نمي‌خواستم حتي يک لحظه در تصميمي که گرفتم، ترديد کنم. "دوي" در رو باز کرد و من بهش گفتم که متاسفم، من نمي‌خوام از همسرم جدا بشم! اون حيرت زده به من نگاه مي‌کرد، به پيشانيم دست زد و گفت: ببينم فکر نمي‌کني تب داشته باشي؟ من دستشو کنار زدم و گفتم: نه! متاسفم‌ من جدايي رو نمي‌خوام، اين منم که نمي‌خوام از همسرم جدا بشم.
به هيچ وجه نمي‌خوام اون رو از دست بدم. زندگي مشترک من خسته کننده شده بود، چون نه من و نه اون تا يک ماه گذشته هيچ کدوم ارزش جزييات و نکات ظريف رو در زندگي مشترکمون نمي‌دونستيم. زندگي مشترکمون خسته کننده شده بود نه به خاطر اين که عاشق هم نبوديم بلکه به اين خاطر که اون رو از ياد برده بوديم. من حالا متوجه شدم که از همون روز اول ازدواج مون که همسرم رو در آغوش گرفتم و پا به خانه گذاشتم موظفم که تا لحظه مرگ همون طور اون رو در آغوش حمايت خودم داشته باشم. "دوي" انگار تازه از خواب بيدار شده باشه در حالي که فرياد مي‌زد در رو محکم کوبيد و رفت. من از پله‌ها پايين اومدم سوار ماشين شدم و به گل فروشي رفتم. يک سبد گل زيبا و معطر براي همسرم سفارش دادم.
‌دختر گل فروش پرسيد: چه متني روي سبد گل‌تون مي‌نويسيد؟ و من در حالي که لبخند مي‌زدم نوشتم: از امروز صبح، تو رو در آغوش مهرم مي‌گيرم و حمل مي‌کنم، تو رو با پاهاي عشق راه مي‌برم، تا زماني که مرگ، ما دو نفر رو از هم جدا کنه. درسته، جزئيات ظريفي توي زندگي ما هست که از اهميت فوق‌العاده‌اي برخوردار، مسائل و نکاتي که براي تداوم و يک رابطه، مهم و ارزشمندند. اين مسايل خانه مجلل، پول، ماشين و مسايلي از اين قبيل نيست. اينها هيچ کدوم به تنهايي و به خودي خود شادي‌آفرين نيستند.


پس در زندگي سعي کنيد زماني رو صرف پيدا کردن شيريني‌ها و لذت‌هاي ساده زندگي‌تون کنيد. چيزهايي رو که از ياد برديد، يادآوري و تکرار کنيد و هر کاري رو که باعث ايجاد حس صميميت و نزديکي بيشتر و بيشتر بين شما و همسرتون مي شه، انجام بديد. زندگي خود به خود دوام پيدا نمي‌کنه. اين شما هستيد که بايد باعث تداوم زندگي‌تون بشيد. اگر اين داستان رو براي فرد ديگه‌اي نقل نکنيد هيچ اتفاقي نمي‌افته، اما يادتون باشه که اگه اين کار رو بکنيد شايد يک زندگي رو نجات بديد!

 

کالیفرنیا

این چاله عجیب در حقیقت یک سازه قیف مانند بزرگ هست که پشت یک سد در شمال کالیفرنیا قرار داره تااز سرریز شدن آب از روی سد جلوگیری کنه

طولانی ترین پل جنگلی جهان در آلمان

اینجا بزرگترین پل چوبی جهان است ، پلی در جنگل باواریا در آلمان
به گزارش بانکی ، گردشگران طولانی ترین پیاده روی جنگلی خود روی یک پلچوبی را در این مکان تجربه می کنند ، پلی با طول بیش از 1300 متر ، باارتفاع 44 متر از سطح جنگل و عرض 1 تا 1.6 متر.
این پل کاملا از چوبهای درختان این جنگل ساخته شده است.
گزارش تصویری این جاذبه ی گردشگری زیبا را با هم می بینیم:









شعر واقعا قشنگ و پر معناست

این شعر واقعا قشنگ و پر معناست

 

دل خوش از آنیم که حج میرویم          غافل از آنیم که کج میرویم

 

کعبه به دیدار خدا میرویم ؟             او که همینجاست کجا میرویم ؟

 

حج بخدا جز به دل پاک نیست         شستن غم از دل غمناک نیست

 

      دین که به تسبیح و سر وریش نیست       هرکه علی گفت که درویش نیست

 

صبح به صبح در پی مکر و فریب        شب همه شب گریه و امن یجیب

 

Email موضوع

Email موضوع
 
به نام خدا
 
   مرد بيکاري براي سِمَتِ آبدارچي در مايکروسافت تقاضا داد. رئيس هيئت مديره  
   مصاحبه اش کرد و تميز کردن زمين رو به عنوان نمونه کار- ديد و گفت: «شما
   استخدام شدين، آدرس ايميلتون رو بدين تا فرمهاي مربوطه رو واسه تون بفرستم
   تا پر کنين و همينطور تاريخي که بايد کار رو شروع کنين..»

   مرد جواب داد: «اما من کامپيوتر ندارم، ايميل هم ندارم!»
 
 
 
   رئيس هيئت مديره گفت: «متأسفم. اگه ايميل ندارين، يعني شما وجود خارجي
   ندارين. و کسي که وجود خارجي نداره، شغل هم نميتونه داشته باشه.»

   مرد در کمال نوميدي اونجا رو ترک کرد.. نميدونست با تنها 10 دلاري که در
   جيبش داشت چه کار کنه. تصميم گرفت به سوپرمارکتي بره و يک صندوق 10 کيلويي گوجه فرنگي بخره. بعد خونه به خونه گشت و گوجه فرنگيها رو فروخت. در کمتر از دو ساعت، تونست سرمايه اش رو دو برابر کنه.. اين عمل رو سه بار تکرار
 کرد
 
    و با 60 دلار به خونه برگشت. مرد فهميد ميتونه به اين طريق زندگيش رو
   بگذرونه، و شروع کرد به اين که هر روز زودتر بره و ديرتر برگرده خونه.
   در نتيجه پولش هر روز دو يا سه برابر ميشد. به زودي يه گاري خريد، بعد يه
   کاميون، و به زودي ناوگان خودش رو در خط ترانزيت (پخش محصولات) 
   داشت ...
 
   پنج سال بعد، مرد ديگه يکي از بزرگترين خرده فروشان امريکاست. شروع کرد تا
    براي آينده ي خانواده اش برنامه ریزي کنه، و تصميم گرفت بيمه ي عمر بگيره.
    به يه نمايندگي بيمه زنگ زد و سرويسي رو انتخاب کرد. وقتي صحبت شون به   نتيجه رسيد، نماينده بيمه از آدرس ايميل مرد پرسيد. مرد جواب داد:
 
    «من ايميل ندارم.»
 
 
 
   نماينده بيمه با کنجکاوي پرسيد: «شما ايميل ندارين، ولي با اين حال تونستين
   يک امپراتوري در شغل خودتون به وجود بيارين. ميتونين فکر کنين به کجاها
    ميرسيدين اگه يه ايميل هم داشتين؟» مرد براي مدتي فکر کرد و گفت:
 
    آره! احتمالاً ميشدم يه آبدارچي در شرکت مايکروسافت.
 
   نتيجه هاي اخلاقي:
 
   1. اينترنت چاره ساز زندگي نيست.
   2 . اگه اينترنت نداشته باشي و سخت کار کني، ميليونر
    ميشي.
   3. اگه اين نوشته رو از طريق ايميل دريافت کردي، تو هم
    نزديکه که آبدارچي بشي به جاي ميليونرشدن...!!!
 
   درجواب اين نوشته به من ميل نزن، من دارم ايميلم رو ميبندم
    تا برم گوجه فرنگي بفروشم

عشق درمان دردها

...

احمد 26 ساله و همسرش فاطمه 25 ساله، از زوج های معلولی هستند که مدت یک سال است با یکدیگر ازدواج کرده و در خانه های مخصوص زوج ها در آسایشگاه کهریزک زندگی می کنند. احمد دچار معلولیت از هر دو دست و فاطمه از هر دو پا می باشد. این زوج معلول، اما توانمند در زمینه کارهای هنری فعالیت هایی دارند.


 لطفا تا باز شدن كامل عكسها شكیبا باشید
در صورتی که هر یک از عکس ها باز نشد بر روی آن راست کلیک کرده و گزینه Show Picture را انتخاب كنید

گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org
احمد در حال خطاطی به وسیله پاهایش.


گروه
 اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org
فاطمه در حال شستن ظروف در آشپزخانه منزل.


گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org
احمد در حال شانه کردن موهایش بوسیله پا.


گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org
فاطمه در بستن موهای احمد به او کمک میکند.


گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org
احمد در حال اتو کردن لباس هایش.


گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org
احمد و فاطمه در حال تماشای تلویزیون و صرف صبحانه.


گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org
احمد در حال شستن پاهایش.


گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org
احمد در حال مسواک زدن.


گروه اینترنتی پرشین استار
 |
 www.Persian-Star.org
فاطمه در حال زدن ادکلن به لباس های احمد قبل از خروج از خانه.


گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org
فاطمه و احمد در راه کارگاه موسیقی دربخش کارگاه های توانبخشی آسایشگاه.


گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org
احمد و دوستش مرتضی در حال تمرین قطعه ای موسیقی.


گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org
احمد در حال سنتور زدن به وسیله پاهایش.


گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org
احمد و فاطمه در کارهای خانه به یکدیگر کمک می کنند.


گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org
احمد و فاطمه در حال صرف ناهار.


گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org
احمد و فاطمه در حال گپ زدن و مرور عکس های عروسیشان.


گروه اینترنتی پرشین استار |

 www.Persian-Star.org
احمد جوان پر شور و دوست داشتنی ، هر از گاهی ، در سکوتی دوست داشتنی با خدایش خلوت می کند.


گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org
فاطمه در آرامشی دوست داشتنی به ترانه ای که احمد برای او میخواند ، گوش می دهد.


گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org
 
هیچ یاس مسلمی نیست که قطره ای امید را در قلب خود نگه ندارد و هیچ بدبینی مفرطی نیست که مملو از ذرات شناور خوش بینی نباشد. اگر بپذیری که برای اغلب انسان ها رویای نوعی معجزه وجود دارد که وقوعش آن را از معجزه گی می اندازد و تبدیل به محصولی ایمانی ارادی می کند که نهایتا اتفاق نیز در آن سهمی دارد، باید بپذیری که نمی توان تحت هیچ شرایطی تسلیم ناامیدی های روزگار شد.

بنابراین باید امید را نوید داد، حتی به صورت ساده ترین انشای یک طفل مدرسه ...
می شه خندید، درحالی که غم های بزرگی توی قلبت داری
می شه اشک ریخت، درحالی که خدایی به اون بزرگی داری
می شه خسته بود، درحالی که روحی پر از انرژی داری
پس چرا فکر می کنی با چند تا مشکل پیچیده و ناخودآگاه، دیگه نمی شه خوشبخت بود؟
خوشبختی چیزی نیست جز یک احساس شور و شعف ... لذت بردن از لحظه های زندگی و بخشیدن انرژی بی پایان به خودت و همنوعانت برای تبدیل نبرد زندگی به "بازی زندگی"
ما فقط یک بار فرصت زندگی کردن در این دنیا رو داریم!
بیا این یک بار، بگونه ای زندگی کنیم که داشته ها و نداشته هامونو ضعف قلمداد نکنیم و آرزو کنیم که بتونیم بهترین خاطرات رو از زندگی داشته باشیم
بیا تا قدرت اراده مون رو تا حد امکان بکار ببندیم و برای رسیدن به آرزوهای بزرگ و دوست داشتنی ناامیدی ها را از خودمون دور کنیم
به کسانی که دوستشون داریم عشق بورزیم و بگونه ای زندگی کنیم که تعبیر حقیقی خوشبختی را در دمادم عمر بخوبی تجربه کنیم ...

پرتاب گوی(زنگ تفریح)


روث فريث 100 ساله از شهر بريسبين استراليا ركورد پرتاب گوي را در مسابقات پيشكسوتان سيدني شكست.
 
روث فريث تنها شركت‌كننده در گروه سني 100 تا 104 ساله‌ها بود، با اين وجود اين از موفقيت وي چيزي نمي‌كاهد.
 
 اين پيرزن 100 ساله پس از ثبت يك ركورد جديد و به گردن آويختن مدال طلاي اين رشته با ركورد 4 متر و 7 سانتي‌متر بسيار خوشحال شد.
 
فريث، مسن ترين زن ورزشكار در اين بازي‌ها گفت: هيچ‌گاه مشروبات الكلي نمي‌نوشم و سيگار نمي‌كشم.
 
اين مسابقات براي عموم مردم با سنين بالاتر از 35 سال در هر رشته‌اي آزاد است. فريث 5 روز در هفته به ورزش‌هاي وزنه‌برداري، پرتاب چكش، نيزه و پرتاب گوي مي‌پردازد.
 
وي اظهار داشت: هر سال،يك فرصت دوباره است و از هر روز زندگي لذت مي‌برم.مسابقات پيشكسوتان هر 4 سال يك بار با شعار "سرگرمي، تندرستي، جواني هميشگي " برگزار مي‌شود.
 
.روث فيرث تاكيد كرد: تا زماني كه شكست نخورده‌ام، براي برنده شدن به ميدان مي‌آيم. مي‌خواهم از عنوان قهرماني در 4 سال آينده دفاع كنم


کوه پردیس

پردیس اعجاب انگیز

 

 

نام این کوه باستانی پردیس است در حومه شهرستان جم از توابع عسلویه استان بوشهر و در نیمه های راه بندر کنگان به فیروز آباد شیراز قرار دارد .

نکات قابل توجهی كه در این کوه باستانی وجود دارد :

1. قله این کوه نزدیک ترین نقطه زمین به خورشید است چون بالاترین ارتفاع در نزدیکی خط استواست .

2. آتشکده فوق العاده باستاني که در قله کوه قرار دارد ، محل تولد و غسل تعمید پدر جمشید جم است .

3. مغناطیس فوق العاده قوی کوه در جهان زبانزد است و اگر در فاصله 50 تا 100 متری کوه یعنی تقریبا انتهایی ترین نقطه مشخص اسفالت با ماشین توقف کنی و ترمز دستی را بخوابانید ، ماشین بجای سر پائینی به نرمی به سمت کوه کشیده می شود که البته همین مغناطیس برای رانندگان نا آشنا بسیار دردسر ساز بوده و تا کنون تعداد زیادی از خودروها بی اختیار با کوه تصادف کرده اند .

4. پوشش گیاهی منطقه نوعی خار بیابانی گرمسیری منحصر به فرد است که خواص دارویی فراوان دارد و عسل حاصله از منطقه تماما" پیشخرید چند کارخانه داروسازی بزرگ جهان است یکی از ترکیبات اصلی مسکن Advil که یکی از بهترین قرصهای شناخته شده برای ناراحتی های اعصاب و دردهای میگرنی است از همین عسل تهیه می شود .

5. این منطقه خرمای ویژه نیز تولید می کند كه به نام خرمای خصه معروف است و کاملا در شیره خود غرق می شود یعنی یک کاسه آن ظرف سه ساعت پر از شیره می شود و اندازه این خرما اندازه آلبالو بود و به جهت همان خواص دارویی منطقه تماما" برای ساخت قندهای رژیمی برای بیماران دیابتی صادر می شود،  نکته جالب دیگر رویش درخت زیتون در دامنه شمالی کوه حد فاصل شهرستان جم تا روستاهای چاهه و دره پلنگی می باشد که در آب و هوای آن منطقه بسیار بعید می نمود .

فعلا" سندی برای قدمت چاهه و دره پلنگی وجود ندارد ولی علائم مشهودی از غار نشینی مشاهده ، و فسیل های مختلفي در این منطقه به وفور پيدا شده است .

6. در لايه هاي زيرين این کوه معدن عظیمی از آب خنک و فوق العاده سالم وجود دارد ، آن هم در اطراف عسلویه !

مردم چاهه و جم ، کوه پردیس را فوق العاده مقدس و محترم می شمارند ، و به استناد علائم موجود در آتشکده احتمالا یکی از اولین مکانهایی بوده که نفت در آن سوزانده شده است .

با افتتاح جاده فیروز آباد به عسلویه توسط پتروشیمی ، رفتن به این منطقه خیلی میسر تر و راحت تر شده است . پتروشیمی با تاسیس سه شهرک بزرگ در این منطقه اقدام به تاسیس فرودگاه جم نموده و چهارشنبه هر هفته یک پرواز به مقصد جم انجام می شود که امکان بسيار خوبی برای سفر به این منطقه اعجاب انگیز است .

 

استرالیا(سیل)

هفته گذشته بارش باران هاي شديد و وزش بادهايي به سرعت 100 كيلومتر در ساعت موجب بروز سيل در سواحل شرقي استراليا و به ويژه دو ايالت كوئينزلند و نيو ساوث ولزشد. در عين حال امواج خروشان اقيانوس نيز تعداد زيادي از شهرهاي ساحلي اين دو ايالت را زير آب بردند. بروز سيلاب در سواحل شرقي استراليا علاوه بر اينكه موجب شد تا ده ها هزار نفر از ساكنان اين مناطق ناگزير به ترك منازل خود شوند شبكه برق رساني را مختل كرده و جاده هاي ارتباطي را مسدود كرد. گزارش تصويري از استراليا زير آب . 3 خرداد 88

منظره شهر كمپسي كه سيلاب آن را كاملا در بر گرفته است.

بارش باران در مناطق ساحلي شرق استراليا در عرض يك روز به اندازه متوسط بارش ساليانه در اين مناطق بود و بروز سيلاب ساكنان را غافلگير كرد.

تصوير يك جاده در ايالت كوئينزلند كه زير آب رفته و مردمي كه از اتومبيل هاي خود پياده شده و نمي دانند چگونه به مقصدشان بروند.

يك گله گاو چمنزار مرتفعي را مانند جزيره اي در ميان دريا يافته و آسوده خاطر در آن چرا مي كنند.

منظره مزرعه اي كه توسط آب هاي گل آلود در ايالت نيو ساوث ولز محصور شده است.

دورنمايي از سواحل سيل زده استراليا. بارش باران و بروز سيل در اين مناطق در 30 سال گذشته بي سابقه بوده است.

 

لارستان(استان فارس)

لارستان سرزميني است غريب و خودماني در همسايگي آفتاب، با امروزي در خود رميده و ديروزي گسترده که "ايراهستان" نام داشت. دياري زيبا با تاريخي احساس برانگيز که روزگاري مرکز دانش و فرهنگ اسلامي بوده است.

لارستان به خانه هاي کاهگلي بلند، ديوارهاي قديمي، بادگيرهاي ايستاده برفراز خانه ها و قلعه اژدها پيکر که چو اژدرهاي فروخفته و در خود پيچيده، پيکر تنومندش را بر خيابانها و کوچه هاي خاک آلود و تنگ يله کرده است؛ و سرانجام مردمي در هواي خنک شبانه کوير، به دور از غوغاي "تش باد"ها اوقات خود را در پشت بامها سپري مي کنند.

شهرستان لارستان از شهرستان هاي جنوبي استان فارس كه به دليل همسايگي با استان هرمزگان و حوزه خليج فارس، جذابيت خاصي براي گردشگران ايراني و خارجي مقيم كشورهاي حاشيه خليج فارس دارد. زبان لارستاني كه بازمانده زبان اصيل دري و گويش زبان پهلوي ساساني جنوب و معماري هاي بكر، اماكن تاريخي و فرهنگي ، صنايع دستي و سوغات محلي آن بويژه «حلواي مسقطي» همه و همه به جذابيت هاي لارستان افزوده است. آب و هواي گرم و خشك آن با فعاليت آدميان سخت كوش در ايجاد نخلستان هاي سبز و پرطراوت از يك سو آب انبارهاي متنوع استوانه اي و مستطيلي از سوي ديگر بر جلوه اين شهرستان افزوده است.

بازار قیصر

پیر غیب